![]() |
![]() |
|
| زندگی و خاطرات آرمیتا حاتمی |
|
سلام مامانی خیلی وقته نیامدم اینجا اخه سرم خیلی شلوغ بود خرید خونه نی نی سایت و... اما امدم چند تا از شیرین کاری هات رو بگم. چند وقت پیش من تو خونه بهت می گفتم شاپرک من وقتی بابایی اومد خونه به بابا گفتی شاپرک من...بابا کلی خندید و گفت تو شاپرکی و تو گفتی نه تو شاپرکی من مگسم! چند روز پیش هم دستی کشیدی رو سر بابا گفتی چقدر کچل شدی ها!!! دفعه قبلی هم گفتی سرت چرب شده ها الان هم مامانی تو دلش نینی داره و 17 هفته و 6 روزشه.از قرار هم پسره شاید اسمش رو بزاریم متین .شاید هم علی.اصلانمی دونیم چیکار کنیم کاش کمکی بشه تو هم می گی اسم داشیشی علی متینه الان هم باید قطره اهن بخوری و شربت روی و خودت می گی باید دارو بخورم بعد می خوابی و چشات و می بندی و دهنت رو باز می کنی! الحمدلله اذیت نمی کنی خوب مامانی شیرین زبون .عسلک مهربونم خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 12:55 توسط مامان آرمیتا |
|
|
سلام فرشته من عسلکم تو این مدت که نیامدم وبت کلی اتفاق افتاده از سرما خوردن و دارو خوردن تو و انفولانزا گرفتن من و تا پختن اش دندونی و ادای نذر (سفره حضرت ابولفضل) و..... ۳ بهمن (پنج شنبه) برات اش دندونی پختم مادر بزرگ و اقا بزرگ و مادرجون اینا اومدند دوشنبه و پنج شنبه هفته بعدش هم سفره ها رو انداختم .مادر بزرگ اینا نیامدند.خاله فاطمه و مادرجون اینا از صبح زود اومده بودند کمک .ایشالله خدا حاجتشون رو بده حال مادر پدر بزرگ هم زیاد خوب نیست و برای همین می گه تابستون می خوان برن گلپایگان تا اونجا زندگی کنند و از مادرشون هم مراقبت کنند شما هم الان یه دندون در اوردی .با اینکه اول دندون های پاینت پیله کرده بود اما دندون بالا و سمت چپ اول در اومد الان قشنگ بوس می کنی و لبات رو غنچه می کنی .وقتی نازی می کنی نازی می گی(نااانی)عروسک هات رو راه می بری و تاکی تی می گی . به عروسک هات هم یا حتی گربه و حیون های تو خیابون یا کارتون عاپو می گی و وقتی بازی می کنی و می خوای بخندی دستت رو جاوی دهنت می گیریو........ دیروز هم رفتم انقلاب و کتاب خریدم تا دیگه شروع کنم درس بخونم.هرچند که شنبه امتحان تربیت مدرس است اما خوب برای وزارت بهداشت شاید بشه خوند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:37 توسط مامان آرمیتا |
|
|
سلام فرشته ناز من
مادرجون اینا با 3 ساعت تاخیر بالاخره به وطن برگشتند ساعت 11شب سه شنبه پروازشون نشست .تو فرودگاه نمی دونی چقدر شلوغ بود .ماماینا خیلی از دیدنت خوشحال شدند.ساعت 2 شب رسیدیم خونه .نمی دونی صدای ماماینا چقدر گرفته بود اخه هوای اونجا و مردمانش خیلی کثیف بودند.نمی دونی چقدر سوغاتی بامزه برات اوردند یه شتر اوردند که خیلی بامزه است و کلی چیزای دیگه .شب عید غدیر هم (26 اذر) سالن گرفتید.بعد از سالن نمی دونی من چقدر حالم بد شدچهارشنبه که عید غدیر بود رفتیم خونه مادربزرگ و اونجا اقا بزرگ برام تخم مرغ نوشت و مادر بزرگ شکوند و پر چشم بود ویه چشم گنده!شاید بگی خرافاتی ام هرچند من هم زیاد به تخم مرغ شکوندن اعتقاد نداشتم اما وقتی حالم بهتر شد اعتقاد بیشتری پیدا کردم از طرفی شما هم سرما خوردی و صدات گرفته .جمعه بردیمت دکتر هم صبح و هم بعد از ظهر اما یه دونه دکتر کودکان هم نبود بابایی شنبه صبح هم اومد و رفتیم دکتر که بازم دکتر نیود تا اینکه پیش دکتر خودت برای بعد از ظهر وقت گرفتیم .دکتر می گفت حالت خروسک است .بعد هم برات دارو نوشت .الهی مامان قوربون صدات و بی حالیت بره کاش من جای تو حالم بد شده بود.برات دکتر امپول دگزامتازون نوشته بود و من هم بهت برای اولین بار این امپول رو زدم.شب هم برای شب یلدا رفتیم خونه مادر بزرگ.اونجا یه کم بهتر بودی و غذا خوردی برات تخم مرغ هم شکوندن که هیچی نبود!دیروز هم بابا اومد بره سر کار که شما اونقدر گریه کردی که باباسر کار نرفت و موند پیشت .شب هم رفیم عروسی دختر دایی مادرجون که شکر خدا خوش گذشت امروز هم می خوام دوباره ببرمت دکتر اخه چشمات ترشحشون بیشتر شده بود و صبح مادرجون رفته و برات نوبت گرفته.امروز وقتی از خواب پا شدی (نمی دونی دیشب چقدر ناله می کردی)گفتی اب بده و نصف لیوان اب خوردی امیدوارم زودتر خوب بشی نازنین دخترم فرشته من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:37 توسط مامان آرمیتا |
|
|
سلام فرشته مامان پنج شنبه گذشته ماشین خریدیم .L90E1CP یا همون تندر.رنگشم نقرهای متالیکه . اولین ماشینی که خریدیم .بعد هم رفتیم خونه مادر بزرگ اولین جایی که با این ماشین و ماشین خودمون رفتیم.بابا اونجا رفت پیش اقا مصطفی و ماشین رو مجهز به دزد گیر و... کرد آخه ماشین صفره .جمعه هم رفتیم خونه خاله زهرا آخه خاله هم اومده بودند اونجا و قرار بود با ما بر گردند که برنگشتند و امروز صبح اومدند خونه.مادر جون اینا هم که مکه اند و برامون کلی دعا کردند.من هم دیشب خواب میدیدم رفتم مکه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:1 توسط مامان آرمیتا |
|
|
سلام فرشته ناز من
عسلی مامان الان تا بهت می گیم این کار رو نکن یا فلان کار رو بکن سریع می گی چشم(الهی مامان قوربون چشم گفتن بدون عملت بشه !آخه گاهی اوقات اصلا" عمل نمی کنی)کلاغ پر می کنی .عزیزم می گی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15:40 توسط مامان آرمیتا |
|
|
سلام عسلی مامان
فرشته من جمعه گذشته کاپشنی رو که برات شروع به دوختن کرده بودم خونه مادر بزرگ تمام کردم .نمی دونی تو اون چه بامزه و تپل می شی! وقتی هم از خونه مادر بزرگ بر می گشتیم بابایی تا خونه برای اولین بار رانندگی کرد!(البته هنوز گواهی نامه اش رو نگرفته!به کسی نگی ها ) فردا هم ساعت ۳:۳۰ بامداد یعنی پس فردا صبح زود می ریم فرودگاه برای بدرقه مادر جون و اقا جون تا به امید خدا برن مکه!ایشالله حجشون قبول باشه و ما رو هم دعا کنن عسلکم نمی دونی چطور لبه مبل مادرجون اینا رو می گیری و می ری بالا و فوت می کنی و مرتب می گی "ا این" (از این) حتی وقتی از خواب پا می شی اول از همه دستت رو دراز می کنی و می گی ااین و ما می گیم از کدوم بعد دور و بر خونه رو نگاه می کنی تا یه چیزی انتخاب کنی! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:33 توسط مامان آرمیتا |
|
|
سلام ناز دختر مامان فرشته من دیگه خیلی خوب راه می ری و تو کوچه خودت می خوای راه بری و حتی نمی زاری ما دستت رو بگیریم.وقتی عروسکی رو که دوست داری بغل می کنی می خندی و چشمات رو ریز می کنی و جیغ می زنی.وقت یهم که می گیم مامان و بغل کن جیغ بزن همین کار رو می کنی.تازه وقتی عکسهای رو دیوار رو نگاه می کنی و می گیم بابا کو ؟ نشونش می دی! مرتب می ری سراغ کابینت ها و همه چیز رو بیرون می ریزی.تلفن رو برمیداری و دور خونه راه می ری و کلی حرف میزنی .دستات رو تکون می دی مرتب با ما حرف می زنی و اوشو بوشو....می گی. نمی دونی چقدر حرف گوش کنی وقتی بهت می گم دست نزن گوش می کنی.وای که دیگه چی بگم ناز دخترم خیلی با مزه شدی چادرسرت می کنی .موهات رو شونه می کنی . وقتی از خواب بیدار می شی مارو نازی می کنی و بیدار می کنی و ............ مادر جون اینا هم دارن خونشون رو رنگ می کنن تا برن امسال ۲۲ آبان مکه.جزئ اولین سری که می رن مکه هستن.امیدوارم حجشون قبول باشه و مارو هم دعا کنن دوست داریم مامانی عسلکم فرشته من عشق کوچولو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 15:4 توسط مامان آرمیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آرمیتا حاتمی اولین فرزند این خانواده و متولد 16-7-1386 می باشد
|
| پیوندهای روزانه |
|
کوچولوهای عسلی خوب نگاه کن کلبه قشنگ من دفتر خاطرات آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
مامان آرمیتا بابای آرمیتا |
| پیوندها |
|
البوم تصاویر آرمیتا حاتمی موسیقی کودکان قصه کودکان شعر کودکان بازی با کودکان سایت کودکانه تغذیه کمکی کوچولوهای عسلی |
|
RSS
|